مي خواستم بگم اونايي كه تو اين پيوند هاي وبلاگ هستن
تو اون وبلاگ هم گذاشتمشون لطفا" اون وبلاگ رو هم لينك كنيد
مي تونيد اين وبلاگ رو اصلا" نگاه نكنيد بريد يه سره تو اون اون خيلي خيلي با حال شده
بچه منتظرتونم باي باي

نمی دانم نمی خواهم بدانم
پس از مرگم چه خواهد شد
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند و
دست کودکی بسیار گستاخ و بازیگوش بسپارند
به قلم :حجت قیمت گر
![]()
دیشب دلم را پیش چشمت جا گذاشتم،
برگشتم ، نبودی
اعلامیه زدم:
دلم را بیاور
چشمانم را مژدگانی ببر !
![]()
مثل هميشه،
مثل هميشه،
اوّلِ تمام بغض هاي مانده در گلوي واژه ها، به نام آفريدگار هنرمند چشمهاي تو !
حالا به حرمت سبزآبي حرير بودنت، چند لحظه سكوت و بعد دوباره ... دوباره نم نم
يك حسِ ِّعاشقانه ي سر به زير و خجالتي كه دوست دارد غزلوارهي مهربانيهاي ِ
تو را بلند بلند بگريد!
اخم نكن حضرت لبخندهاي شيدايي!
اين اشك ها اگر نگويند چقدر دوستت دارند كه حوالي خواب هاي پسرك بهار نمي شود.
بخند ...
زيباترين نغمهي جهان در لبان تو شيطنت مي كند ...
بخند ...
اوّلين و آخرين ستاره ي هر شب آسمان من ؛
بعد از سلام و هزار شكوفه آرزو ي سپيد ، از كجاي پهندشت خواستنت مي شود
نوشت؟! " اينجا كه ...
گلهاي كاغذين گلدانها ...
تصويرهاي صامت ديوار ...
و اجتماع شيشه اي فنجانها حتّي ...
از دوري تو رنج مي برند .
ساده بگويم؛
مجنون قصّههاي هميشه اين بار پسری است كه در آينده اي نه چندان دور
شهيد ليلايي چشم هاي تو مي شود!...
اسطوره مي شود ...
بچّه هاي فردا روي خطوط آبي دفترهايشان روزي هزار بار مشق مي نويسند :
دارای ساراي، داراترين دنيا شد ...
![]()
وقتی گفتند : بهار
پرسیدم: بهار یعنی چه؟
گفتند: وقتی وقتیست که عید از راه برسد....
در دلم گفتم:
بهار وقتیست که تو از راه برسی ....
و یا من از راه به تو برسم...
خندیدند!!!
و من به سادگیشان...
راستی ....ی من تا کی زمستان خواهد ماند؟؟؟
![]()


در امتداد خط کشی ها نشته بود ....صورتش را قاب غبار در بر گرفته
بود و به انتهای جاده خیره مانده بود
می گفتند سالهاست که چشم براه رفته ای است...و حالا چشم هایش
هم او را ترک کرده بودند
هنوز هم وجودش در اتنظار برگشتش آه می کشید...باید به او
می گفتند برای رفته بازگشتی نیست
سالهاست عابران بی اعتنا دخترک نابینایی را می بینند...که به اتنهای
جاده خیره مانده است
و انگشتری که هنوز دز میان انگشتانش می درخشد ...اگر روز تمام
شود او هم خواهد مرد

دخترک به نرده تکیه داده بود..اشکهایش با دانه ها ی
باران یکی شده بود
و از عکس ماه در آب وحشت کرده بود ...خاطره ای
که سالها در حصار
کوچک تنهایش زندانی شده بود...آزارش می داد
فریادی که
پوسیده در پناه اشکهایش بود
هنوز هم باور داشت که با وفا ترین از میان جمعشان
ماه بود که دید و هیچ نگفت




آنقدر مرده ام كه هيچ چيز نمي
وآنقدر از اين دنيا سيرم كه روز مرگم را جشن ميگيرم
من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت نمی توانم به سویت بیایم
حتی برای سقوط در گودال تاریک گور هم نمی توانم گامی بردارم
تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو میروم
کجایی مرگ؟
و بسياری بارها می ميرند ، سالها ، تمام عمر . و هر بار مردن ، ادای عشقی ست به زندگی، آنگونه كه شايسته ی بودن است